در میدانی به وسعت هستی می تازم؛کمند خیالم را می افکنم تا شکاری بیابم ولی به جایی بند نمی شود؛تیر اندیشه ام را رها می کنم اما به هدف نمی خورد.دام دلم را پیش کبوتران تصویر می گسترم ولی صورتی به تورم نمی افتد.دل و احساسم را در چاه معنی رها می کنم،خشک بر می گردد.آئینه ی ذهنم را به روی آسمان افکارم می گیرم،ستاره ی سخنی در آن منعکس نمی شود.به سراغ گنجه ی ذهنم می روم،خالیست.صندوق سرم را می گشایم،تهی دست بر می گردم.از قلمم التماس چکیدن قطراتی از واژه ها بر چهره ی کاغذ می کنم،نمی گرید...
چشمم،خامه ای از اشک،تهی است.قنات قلبم بی آب است.ابر بیابانم بی باران است.وای چه سخت است ناداری.فقر،برادر مرگ است؛حتی فقر سخن.
می خواهم قلمم را بشکنم،کاغذ را پاره کنم اما می بینم حیف است که نگینی ننشانده و تافته ای نبافته برخیزم.می خواهم سرم را به دیوار بکوبم تا مگر برق کلامی بجهد و رعدی در آسمان ذهنم بغرد و باران احساسم بر دشت دلم ببارد تا میوه ای ،هر چند نارس،از این شاخ بر دامن دفترم فرو افتد؛ولی این نهال بی برگ و بار است.
زمان رفته را چگونه پاسخ گویم؟وقتی را که دادم چه گرفتم؟بر رشته ی یکسان زمان چه گرهی بستم؟از ریسمان پیچیده و سر در گم زمان چه گرهی گشودم؟مسافتی عظیم را در وادی درونم می پیمودم.آری در خلاء سیر می کردم و در بی وزنی به سر می بردم.عقاب ذهنم،پرستویی شکار می کرد.بر دشت ساکت ومبهوت خیالم آهوی کلامی نمی خرامید.بر ماسه های نرم و صاف فکرم،رد پایی از معنا نمی افتاد.آئینه ی اندیشه ام را عبور عابر سخن،خط نمی انداخت.برکه ی آرام خیالم را افتاد برگ تعبیری موج نمی افکند.گفتم باید ذهن سترون و عقیمم را در دیدن ها بارور سازم.از درون خویشتن بیرون جستم و از تنهایی،دست به دامن مردم شدم.چشمم را به روی آنچه هست گشودم.
دیدم عجب غوغای تماشایی است.در جام ذهنم واژه های بلورین،مستانه به رقص آمده بودند.برق عبور واژه ها از قلمم،چهره ی دفتر را خیره کره بود ...محشری بود شگفت!ولی دیگر نه مرا فرصتی بود و نه حالی و مجالی تا دسته گلی از آن بوستان آراسته باز آورم.گفتم همین سیاه مشق را پیش شما آورم و بگویم:
می خواستم با تیشه ی خیال پیکری از مفاهیم بتراشم اما نشد.این نیستِ هست نما نتیجه ی کشاکش من با قلم بود.می خواهی بپذیر و برگیر و بردار و نگه دار،می خواهی در هم شکن و از بین ببرو دور کن.آخر قلم چگونه می تواند در این دشت بایر و کویر احساس،قطره ای از واژه بیفکند و برویاند؟همین هم که هست کرامتی است که به اعجاز از سراب می جوشد تا چه کس را سیراب کند...
نوشته شده توسط نسیم بهار در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 ساعت 13:50 موضوع | لینک ثابت
سلام!
اول باید معذرت خواهی کنم به این دلیل که خیلی وقته نتونستم چیزی بنویسم.اخه دیگه حتی حوصله ی نوشتنم ندارم.دستم به قلم نمی ره.دی گه نمی تونم رویایی شم و از رویاهام بنویسم.ای کاش می دونستم مشکل چیه...
نوشته شده توسط نسیم بهار در جمعه هفدهم اسفند 1386 ساعت 23:19 موضوع | لینک ثابت
با توام
اي لنگر تسکين!
اي تکان هاي دل!
اي آرامش ساحل!
با توام
اي نور!
اي منشور!
اي تمام طيف هاي آفتابي!
اي کبود ارغواني!
اي بنفشابي!
با توام
اي شور!
اي دلشوره ي شيرين!
با توام
اي غم!
غم مبهم...
اي نمي دانم!
هر چه هستي باش!
اما کاش...
نه؛
جز اينم آرزويي نيست
هرچه هستي باش،
اما باش،
با ما باش...
نوشته شده توسط نسیم بهار در جمعه دهم اسفند 1386 ساعت 9:32 موضوع | لینک ثابت
کاش مي دانستي
بعد از آن دعوت زيبا به ملاقات نگاه
من چه حالي بودم :
خبر دعوت ديدار چو از راه رسيد
پلک دل باز پريد
من سراسيمه به دل بانگ زدم :
آفرين قلب صبور، زود برخيز عزيز
جامه ي تنگ در آر
و سرا پا به سپيدي تو درآ...
و به چشمم گفتم:
باورت مي شود اي چشم به ره مانده ي خيس
که پس از اين همه مدت
ز تو دعوت شده است؟
چشم خنديد و به اشک گفت:
برو...
بعد از اين دعوت زيبا به ملاقات نگاه
با توام کاري نيست
و به دستان رهايم گتم:
کف بر هم بزنيد
هر چه غم بود،گذشت
ديگر انديشه ي لرزش به خودت راه مده
وقت آن است که آن دست محبت
ز تو يادي بکند
خاطرم را گفتم:
زودتر راه بيفت
هرچه باشد،بلد راه توئي
ما که يک عمر بدين خانه نشستيم و
تو تنها رفتي...
بغض در راه گلو گفت:
مرحمت کم نشود؛
گويا با من بشکسته دگر کاري نيست
جاي ماندن چو دگر نيست،
از اينجا بروم
پنجه از مو به در آورده،به آن شانه زدم
و به لب ها گفتم:
خنده ات را بردار
دست در دست تبسم بگذار
و نبينم ديگر،که تو ورچيده و خاموش
به کنجي باشي...
سينه فرياد کشيد:من نشان خواهم داد
قاب نامش را،در طاقچه ام
و هواي خوش يادش را در حافظه ام...
مژده دادم به نگاهم،گفتم:
نذر ديدار قبول افتاده است
و مبارک باشد،وصلت پاک تو
با برق نگاه محبوب...
و تپش هاي دلم را گفتم:
اندکي آهسته،آبرويم نبري
پايکوبي ز چه بر پا کردي؟
پاي بر سينه چنان طبل نکوب
نفسم را گفتم:
تو دگر بند نيا...
اشک شوقي آمد،
دل به مغزم مي گفت:
من نگفتم به تو آخر
که سحر خواهد شد؟
هي تو انديشيدي
که چه بايد بکني
من به تو مي گفتم:
او مرا خواهد خواند
و مرا خواهد ديد...
سر به آرامي گفت:
خب چه مي دانستم؟
من گمان مي کردم،ديدنش ممکن نيست
و نمي دانستم
بين تو با دل او،حرف صد پيوند است
من گمان مي کردم...
سينه فرياد کشيد:
خب فراموش کنيد
هر چه بوده است،گذشت
حرف از غصه و من گفتم و انديشه بس است
به ملاقات بينديش و نشاط
آفرين پاي عزيز،
قدمت را قربان
تندتر راه برو،
طاقتم طاق شده است
چشم برقي مي زد
اشک بر گونه نوازش مي کرد
مرغ قلبم با شوق
سر به ديوار قفس مي کوبيد
تاب ماندن به قفس هيچ نداشت
دست بر هم مي خورد
نفس از شوق دم سينه تعارف مي کرد
سينه بر طبل خودش مي کوبيد
عقل، شرمنده، به آرامي گفت:
راه را گم نکنيد!
خاطرم خنده به لب گفت:
نترس!
نگران،هيچ مباش
سفر منزل دوست
کار هر روز من است
چشم بر هم بگذار
دل تو را خواهد برد
سر به دل گفت:
کمي آهسته،
بگذاريد که من هم برسم
دل به سر گفت:
شتاب،
تو هنوزم عقبي؟
فکر فرياد کشيد:
دست خالي که بد است،
کاش...
سينه خنديد و بگفت:
دست خالي ز چه روي،
اين همه هديه کجا چيزي نيست؟
چشم را،گريه ي شوق
قلب را،عشق بزرگ
سينه،يک سينه سخن
روح را شوق وصال
لب پر از ذکر حبيب
خاطر،آکنده ز ياد...
شوق ديدار نباتي آورد،
کام جانم شيرين
پاي تا سر...
همه انديشه ي وصل
وه!
چه رؤياي قشنگي ديدم
خواب اي موهبت خالق پاک
خواب را دريابم
که در آن مي توان با تو نشست
مي توان با تو سخن گفت و شنيد
خواب،
دنياي توانايي هاست
خواب،
سهم من از تو و ديدار شماست
خواب،دنياي فراموشي هاست!
خواب را دريابم
که تو در خواب،
مرا خواهي خواست...
که تو در خواب مرا خواهي خواند
و تو در خواب به من خواهي گفت:
تو به ديدار من آ...
آه...
کاش مي دانستي
بعد از آن دعوت زيبا به ملاقات خودت
من چه حالي بودم
پلک دل باز پريد
خواب را دريابم
من به مهماني ديدار تو مي انديشم...
نوشته شده توسط نسیم بهار در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 ساعت 13:6 موضوع | لینک ثابت
واژه واژه
سطر سطر
صفحه صفحه
فصل فصل
گیسوان من سفید می شوند
همچنان که سطر سطر
صفحه های دفترم سیاه می شوند
خواستی که با تمام حوصله
تارهای روشن و سپید را
رشته رشته بشمری
گفتمت که دستهای مهربانیت
در ابتدای راه
خسته می شوند
گفتمت که راه دیگری
انتخاب کن:
دفتر مرا ورق بزن!
نقطه نقطه
حرف حرف
واژه واژه
سطر سطر
شعرهای دفتر مرا
مو به مو حساب کن!
مرحوم قیصر امین پور
نوشته شده توسط نسیم بهار در چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386 ساعت 21:29 موضوع | لینک ثابت
گاهي که خيلي دل تنگ مي شم،سفر مي کنم به سرزمين خوشبختي هاي از دست رفتم.سرزميني که يه روزي هر کسي توش قدم مي ذاشت،سرمست مي شد از عطر شکوفه هاي بهاريش...
يه سرزمين بي انتها که از جنس بهار بود؛بهاري که خيال نداشت به اين زودي جاي خودشو به پائيز بده؛بهاري که هر شکوفه اش با عشق شکفته بود؛عشق پاکي که مي تونست تو هر دلي نفوذ کنه و بهش آرامش ببخشه...
گفتم آرامش!
آرامش اين سرزمين زمزمه هاي تسکين دهنده اي بود که نسيم دل انگيز بهاري تو گوشت نجوا مي کرد؛نجوايي که هر غمي رو از دلت فراري مي داد و به جاش بذر اميد رو تو قلب نا اميدت مي کاشت...
از اميد حرف زدم!
اميد اين سرزمين تلألؤ طلايي خورشيد بود که گرماي خودشو با همه تقسيم مي کرد،گرماي مطبوعي که از جنس محبت بود؛محبتي که سردي هر رفتاري رو به گرمي عشق تبديل مي کرد...
عشق!
همون احساس نابي که باعث شده بود نسم بهار تنهايي رو فراموش کنه؛
عشق!
همون نيروي جادويي که از هر چيزي يه تعبير شاعرانه مي ساخت؛
عشق!
همون حس قشنگي که مثل يه رود زلال و پاک سرتاسر اين سرزمين جريان داشت و دست نوازش به سر شکوفه هاي بهاري مي کشيد...
اين توصيف دنياي قشنگ نسيم بهار بود که هميشه بهش افتخار مي کرد.اما خيلي وقته بهار کوله بارشو از اين سرزمين بسته و جاي خودشو به پائيز داده...
وقتي بهار تصميم گرفت تا با سرزمين رؤياهاي من وداع کنه،کم کم شکوفه هاي بهاري روي درختا خشکيدن،آخه ديگه اين سرزمين از جنس بهار نبود. تلألؤ خورشيد هر روز کمرنگ و کمرنگ تر شد،آخه ديگه عشق هم جاي خودشو به حسرت و بي وفايي داده بود.
هيچ کس نفهميد که چه طور اين سرزمين به همين راحتي نابود شد.انگار که يکي طلسمش کرد.انگار وقتي پرنده هاي عاشق از اين سرزمين براي بقيه تعريف مي کردن ،باد،حرفاشونو به گوش پاييز رسوندو اونو وادار کرد تا پا بذاره توي سرزمين عشق و جاي بهار و بگيره...
حالا مدت هاست که اين سرزمين پائيزيه.ديگه روزهاست کسي به اين سرزمين سرد و بي روح پا نمي ذاره و به همين خاطره که دوباره نسيم بهار مونده و تنهايي و حسرت روزاي خوب گذشته...
امضاء:
نسيم بهار
نوشته شده توسط نسیم بهار در یکشنبه ششم آبان 1386 ساعت 13:37 موضوع | لینک ثابت
يکي بود،يکي نبود!
تو يه جنگل خيلي دور،يه قناري تنها زندگي مي کرد.اون هميشه کنج لونه ي تاريکش مي شست و واسه تنهايي خودش غصه مي خورد.روزها پشت سر هم ميومد و مي رفت و زندگي قناري کوچولو با سر دادن آوازي غمگين سپري مي شد؛تا اين که يه روز سرد زمستوني،وقتي قناري مثل هميشه داشت از غصه هاش مي خوند،يه کبوتر سفيد اومد و نشست رو يه شاخه ي درخت،درست روبروي قناري،و غرق تماشاي اون شد...
وقتي که آواز قناري تموم شد،کبوتر اومد پيش قناري و علت ناراحتيشو پرسيد.قناري براي کبوتر از تنهاييهاش گفت،از غصه ها و نا اميديهاش...ديگه از اون به بعد کبوتر هر روز ميومد پيش قناري و به حرفاش گوش مي داد.کبوتر شده بود همدم تنهاييهاي قناري؛با وجود کبوتر قناري سرماي زمستون رو از ياد برده بود. ديگه آواز سردادنش از روي تنهايي نبود.فقط و فقط به خاطر حضور کبوتر مهربون بود.
کبوتر شده بود سنگ صبور قناري.وقتي اون بود،سردي و غصه از دل قناري پر مي کشيد و مي رفت يه جاي دور.قناري کوچولو حتي وقتي تنها مي شد تو روياي قشنگِ بودن کنار کبوتر سير مي کرد.حالا ديگه هر اتفاق قشنگي که براش مي افتاد،اونو به ياد کبوتر مهربون مينداخت.
کبوتر حرفاي قشنگ مي زد؛از بهار مي گفت،از اميد تعريف مي کرد و به قناري قول مي داد که هيچ وقت تنهاش نذاره.قناري اما مي ترسيد!!!مي ترسيد از روزي که کبوتر بره و دوباره اون بمونه و تنهايي.ولي قناري سعي مي کرد به ترسش غلبه کنه.آخه کبوتر بهش اطمينان داده بود که تنهاش نمي ذاره.
همه چيز خوب خوب خوب بود،زندگي به کام قناري شيرين شده بود و ديگه خوشبختي رو با تمام وجودش حس مي کرد.حالا فصل بهار رسيده بود و اون خيال مي کرد با اومدن بهار خوشبختيش به اوج مي رسه.اما قناري خوش خيال اشتباه مي کرد.درست از وسطاي بهار که بايد قشنگترين لحظه هاي زندگيش مي بود،يه طوفان وحشتناک روياي قشنگ قناري رو خراب کرد.
آره،يه طوفان لعنتي خيلي راحت کبوتر مهربونو از اين رو به اون رو کرد.ديگه کبوتر مثل قبل نبود.اونم از نااميدي مي گفت و از دل بريدن حرف مي زد.ولي قلب قناري انقدر از عشق کبوتر سرشار بود که تصميم گرفت به خاطرش با طوفان بجنگه.اون يه تنه جلوي طوفان وايساد.انقدر مقاومت کرد تا بهار تموم شد و جاي خودشو به پاييز داد.اما از اون کبوتر مهربون ديگه خبري نبود،مدام از پر کشيدن حرف مي زد،از رفتن مي گفت و قناري بيچاره رو بيشتر از قبل مي ترسوند.
قناري انقدر جلوي سردي و بي اعتنايي کبوتر مقاومت کردتا بالاخره توانش رو از دست داد،ديگه انقدر ضعيف شد بود که نايي براي مبارزه نداشت.اون لحظه بود که فناري دست از مبارزه کشيد و فقط آرزو کرد حتي براي يه لحظه ي کوتاه،کبوتر مثل قبل بشه.اما...
فکر رفتن کبوتر رو رها نمي کرد.ديگه احساس قناري براي کبوتر اهميتي نداشت.اون خيلي وقت بود که به هيچ چيز فکر نمي کرد جز رفتن.اون بي وفا وقتي فهميد قناري دست از تلاش برداشته پر کشيد و براي هميشه از پيش قناري رفت...
حالا مدت هاست قناري حتي آوازم نمي خونه.روزها و شب ها يه گوشه مي شينه و حسرت لحظه هاي خوب گذشته رو مي خوره...
امضاء:
قناري خسته و تنها (نسيم بهار)
نوشته شده توسط نسیم بهار در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 ساعت 16:30 موضوع | لینک ثابت
مي توانم که به خاصيت چشمان تو انديشه کنم...
و به عمقي که در آن زيبائيست
گرچه از فاصله ها،واهمه هايي دارم
تو حضورت باقي است
و تو از دورترين گوشه ي مخدوش جهاني تاريک
عاقبت مي آئي
و مرا خواهي برد
به بهشتي که در آن،جاي حسرت خاليست
و کسي نيست که از آزارم
حس شادي گيرد
تو مرا باور کن
و به يک دانه ي اميدکه در خاک زمين مدفون است
آبي از عشق اساطيري خودپيدا کن
تا جلائي گيرد،رنگ ماتم زده ي زندگيم
من که از دور ترين نقطه ي هستي به تو روي آوردم
و برايت حتي خواب معصوميتم را هر شب
به گـنـاه آلـودم
من از آن مي ترسم،دسته گلهاي سپيدي که به من بخشيدي
رنگ زردي گيرد
من به تو محتاجم...
امضا ء
نسيم بهار
نوشته شده توسط نسیم بهار در شنبه چهاردهم مهر 1386 ساعت 19:5 موضوع | لینک ثابت
هميشه نوشتن براي شروع و صد البته براي پايان خيلي سخته!
شروع به اين خاطر سخته که مي خواي کلی حرف جديد بزني و تصميم مي گيري به اطرافت با يه ديد ديگه نگاه کني؛پايان هم به همون اندازه سخته چون مي دوني موقع خداحافظي و جدائي از چيزايي رسيده که بهشون عادت کردي يا شايدم بهشون دل بستي...
اين بار من قصد دارم شروع کنم،با اين اميدکه تا آینده ای دور پاياني توش نباشه.امروز اومدم تا شما رو به دنيائي دعوت کنم که يه روز وقتي تو اوج نا اميدي بودم،يه دوست دستامو گرفت و براي رهائي از حس وحشتناک تنهائي اونو پيش روم گذاشت.دنيائي که در و ديوارش رو فقط و فقط حرفها و کلمات ساختن.دنيائي که زشتي و زيبائي هاش رو قلم نويسنده مي سازه؛امروز اومدم تا شما رو دعوت کنم به دنياي بي انتها و قشنگ نوشتن...
هميشه وقتي خيلي شاد بودم،نوشتم؛وقتي زيادي ناراحت بودم ويه عالمه حرف رو دلم سنگيني مي کرده و کسي نبوده که به حرفام گوش بده،اين قلم و کاغذ بوده که تو دردام شريک شده.هر موقع خواستم يه اتفاقو براي هميشه تو ذهنم و قلبم موندگار کنم اون لحظه رو تودل يه ورق ثبت کردم.
به همین خاطر تصميم گرفتم از اين به بعد نوشته هامو، يا بهتر بگم حرفاي دلمو،با بقيه درميون بذارم.این طوري وقتي از شادي هام مي نويسم بقيه رو هم تو شاديهام شريک کردم و زماني که از ناراحتي و نا اميدي مي نويسم،مي تونم اميدوار باشم که کسائي هستن تا به حرفام گوش بدن...
من عاشق نوشتنم،مي دوني چرا؟ چون کلمات به راحتي معجزه مي کنن!!!چه معجزه اي قشنگ تر از اين که با نوشتن چند تا شعر،هر چند کوتاه،ساکن دلي بشي که هميشه آرزو داشتي براي يه بارم که شده توش نفوذ کني؟چي بالاتر از اين که با نوشتن چند تا جمله ي پر از اميد،نوري رو که تو دل يه آدم غمگين و نااميد مدتهاست خاموش شده،دوباره روشن کني؟خلاصه ي کلام اين که:
قلم و کاغذ معجزه مي کنند،
آلام را تخفيف مي دهند و به رؤياها جامه ي عمل مي پوشانند...
امضاء
نوشته شده توسط نسیم بهار در یکشنبه هشتم مهر 1386 ساعت 22:20 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY